مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

72

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بگريست و بناليد و اين ابيات برخواند : هر شبى با دلى و صد زارى * منم و آب چشم و بيدارى بنمانده است آب در جگرم * بس‌كه چشمم كند گهربارى من فراوان كشيده‌ام غمها * ليك كم بوده‌ام بدين زارى پس از آن عجوز بكوفتن طبل رحيل فرمان داد . لشگريان روان گشتند و حسن نيز در صحبت عجوز روان شد . ولى غرق درياى فكرت و اندوه بود و پيوسته ميگريست و اشعار هميخواند ، و عجوز ، او را دلدارى و تسلى داده ، هميرفتند تا بجزيره نخستين از جزاير هفتگانه رسيدند . و آن جزيره ، مكان پرندگان بود . چون بدان جزيره داخل شدند ، حسن را از شدت صيحهء پرندگان ، گوشها بگرفت و سر او به درد شد و عقلش بپريد و هراسى سخت بر وى روى داده ، با خود گفت : اگر مكان پرندگان اين باشد ، مكان وحشيان چگونه خواهد شد ؟ عجوز ام الدواهى چون او را بدان حالت بديد ، بر وى بخنديد و گفت : اى فرزند ، وقتى كه ترا در جزيرهء نخستين حالت اين باشد ، اگر بجزيره‌هاى ديگر برسى ، چگونه خواهد شد ؟ حسن بدرگاه پروردگار تضرع و زارى كرد و در بليت خويش ازو يارى مسئلت نموده ، هميرفتند تا اينكه از سرزمين پرندگان بدر شد و به مكان جنيان داخل گشتند . چون حسن آن مكان هراسناك بديد ، از غايت بيم ، پشيمانيش روى داد . ولى ناچار از پروردگار يارى جسته ، با ايشان برفت تا از مكان جنيان خلاص گشته ، بدان نهر روان برسيدند . در پاى كوهى بلند فرود آمده و كنار نهر ، خيمها بزدند . عجوز فرمود كه از براى حسن ، تختى از مرمر و مرصع بدر و گوهر در كنار نهر بنهادند . حسن بر آن تخت نشسته ، طعام خورد و دهان‌بندى به روى خود بست . چنانچه جز چشمان او چيزى از رخانش پيدا نبود . آنگاه طايفهء از دختران نزديك خيمهء حسن آمده ، و حسن بديشان نظاره ميكرد . آن دختران با يكديگر بازى و طرب ميكردند و نميدانستند كه حسن بديشان نظاره مىكند . كه حسن را يكى از دختران ملوك